ای کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند
فکر کنم همين امروز و فردا جنگ شروع بشه
Xبا انكه نياوردي يك بار زما ياد
اي انكه نرفتي دمي از ياد كجايي؟
در عشق به يك جلوه حزين كار تمام است
من برق به خرمن زدم اي باد كجايي؟
حزين لاهيجي
اينو تو بلاگ مجتبی خوندم.
محشر بود نه؟
راستی لينک بلاگ رفيقمون همين بغله؛يه سری بزنيد.
...تدی ناگهان سرش را از روزنه بیرون کرد، چند ثانیه به همان حال ماند و سپس سرش را تو آورد و گفت: همین الان یه نفر یه سطل پر از پوست پرتغال از پنجره ریخت بیرون؛و باز سرش را از روزنه بیرون کرد.
.....تدی سرش را کمی تو آورد و بی آنکه رویش را برگرداند، گفت: خیلی قشنگ شناورن!خیلی جالبه؛وقتی میگم جالبه نه از این نظر میگم که شناورن، از این نظر جالبه که من از وجودشون خبر دارم،اگر اونها رو ندیده بودم اون وقت از وجودشون بیخبر بودم و وقتی از وجودشون بی خبر بودم نمیتونستم بگم که حتی وجود دارن. این نکته قشنگیه.نمونه خیلی قشنگ و محشریه از...
.....تدی لحظه ای کنار در پا به پا مالید و متفکرانه با دسته در که بازی میکرد گفت: وقتی از این در بیرون میرم ممکنه فقط تو ذهن تموم آشناهام وجود داشته باشم.شاید من هم پوست پرتغالم. ......
قسمتی از تدی يکی از ۹ داستان کوتاه کتاب دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم نوشته جی دی سلينجر
Ain't no sunshine when she's gone
Is not warm when she's away
Ain't no sunshine when she's gone
And she's always gone too long
Anytime she goes away
Wonder this time where she's gone
Wonder if she's gone to stay
Ain't no sunshine when she's gone
And this house just Ain,t no home
Any time She goes away
Ain't no sunshine when she's gone
And this house just Ain,t no home
Any time She goes away
Any time She goes away
Any time She goes away
Any time She goes away
...
..
.
من دلم سخت گرفتست از اين،
ميهمانخانه مهمان کش روزش تاريک
معمولا واسه ما آدمها،دنيا و هرچيزيکه توش هست، فقط با توجه به موجوديت خودمون،معنا پيدا ميکنه، وزندگی واسه خيلی از ماها،مثل يه فيلم سينمايی ميمونه که ستاره فيلم فقط خودمونيم و ملياردها آدمی که تو صحنه اين فيلم در حال رفت و آمد و اين ور و اون ور رفتنن،سياه لشگرهای بی اهميتی هستن که گاهی اصلا به حساب هم نميان.گاهی موقع ها
اين دنيای مجازی فرد مدار،خيلی موقع ها چشم آدمو رو خيلی از واقعيات ميبنده و باعث ميشه خيلی از واقعيات بديهی رو به راحتی فراموش کنيم و معناع خیلی چیزها واسمون تغییر کنه.
با اين وجود وقت گاهی اوقات به خودت مي آی و يه نگاهی به دور و برت ميندازی،وقتی عظمت
دنيا تو نظرت مياد ،بد جوری تو ذوقت ميخوره.
فکرشو بکن همين الان،همين لحظه که تو داری اينا رو مينويسی چند نفر ميميرن و چند تا نوزاد متولد ميشه،چند نفر دارن واسه زنده موندنشون مبارزه ميکنن، ويا.....
با همه اين اوصاف،فکر ميکنی اگه مثلا تو فردا صبح بيدار نشی اتفاق خاصی بيفته؟
اگه مثلا امشب آخرين قسمت سريال زندگيت باشه،بعد تموم شدن فيلم ،نظم چيزی به هم بخوره يا نه؟
یه وقت فکر نکنی دارم ژستهای نهیلیستی میگیرم یا مثلا دچار پوچی و از این حرفها شدم ها.نه این خبرها نیس . ولی بعضی وقتها در مقابل عظمت حيات و کائنات بد جوری احساس خردی ميکنم.راسشو ميخوای گاهی هم از اين که بين اين همه عظمت ،گم بشم طوری که انگار اصلا هیچ وقت نبودم،غمگين ميشم.
اصلا ولش کن.....
ميدونی يکی از چيزهايی که گاهی بهش فکر ميکنم چيه؟
گاهی موقعها سعی ميکنم فيلم زندگيمو از ديد يه نماشاگر ببينم،نه از ديد يه بازيگر.
باور کن اين جور موقع ها واقعا معنی بعضی چيزها واسم عوض ميشن.
مثلا فرض کن اگه خودمو ببينم که دستامو چپوندم تو جيبام و سرمو کردم تو يقه کاپشنم و سلاانه سلانه تو محوطه دانشگاه دارم راه ميرم ،چه احساسی به خودم دست ميده؟ يا موقعی که...
سرگرمی جالبيه.
شما هم يه امتحانی بکنين.
۰۰۰گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
راستشو بخوای الان دقیقا یادم نیست فرق بین عشق و دوست داشتن چی بود ولی چیزی که مدتیه فکرمو مشغول کرده اینکه اون احساسی که همیشه دوست داشتم منو تو رو به هم پیوند بده، مثل یه شاخه درخت بلند باشه که بشه بهش چسبید و بالا رفت بشه بهش چسبید و اگر هم نتونی باهش تا بالای ابرها برسی (و شاید مرغ تخم طلا رو از دست دیو آدمخوار بقاپی) حداقل بتونی یه کم از اون پایینها که (....) بالاتر باشی.
اگه این احساس اسمش دوست داشتنه میخواستم دوست داشته باشم و اگه عشقه میخواستم عاشقت باشم ولی الان به جای اینکه سبکبال تر بشم شاید یه جورایی اسیر شدم گاهی وقتی کنارت قدم بر میدارم فقط به این فکر میکنم که اگه تو رو نداشته باشم و یا اگه تو رو کاملا نداشته باشم چیکار باید بکنم شاید فکر کنی چقدر آدم ضعیفی هستم ولی این مواقع عقیدهای که در مورد احساس خودم دارم یه چیزی بین خودخواهی و حسادته. اصلا فکر کنم حق با تو باشه فکر کنم هر جفت اینها شاید یه جور ضعف باشه.
باید در این مرد بیشتر فکر کنم...
راستی میدونی تکامل یه عشق چی میتونه باشه؟
موقعی که به جایی برسی که از دوست داشتن بیشتر از دوست داشته شدن لذت ببری
-ای بابا!خستم کردی،خودتو مسخره کردی يا منو؟هيچ معلومه چته؟چی ميخوای؟چيکار ميخوای بکنی؟
-اوهوه،باز تو شروع کردی به نق زدن.ولمون کن بابا،وقت گیر آوردی؟
-شورشو در آوردی این چند روزه. درس که نمیخونی هیچ،حد اقل استراحت هم نمیکنی(لابد خواب و چرتهای وقت و بیوقت رو دوباره نگه داشتی واسه روزهای امتحان)،خوب این بلاگتو که با این همه ذوق و شوق شروع کردی چرا نمینویسی؟
-خوب چی بنویسم؟
-مثل همیشه، همون چیزایی که من واست میگم.
-آخه مرد ناحسابی تو خودت میدونی چی میگی؟یه روز به سرت میزنه نمیدونم عاشق میشی،شاعر میشی و شعر و ور تو گوشم میخونی،یه روز دچار یاس فلسفی و بحران هویت میشی و از وچی دنیا و...زر میزنی،یه روز میگی حسب حال بنویسم، یه روز به کلت میزنه فقط نقل قول بنویسم...کم هم که میاری شروع میکنی به کوبیدن من.
-اصلاً به من چه برو هر غلطی میکنی بکن؟
-اونوقت جنابعالی چیکار میخواین بکنین؟
-من هم یه خاکی تو سرم میکنم، فعلا تو همین افاضات رو بفرست تا ببینیم چی میشه.
-خوب بفرما:.....
