خداحافظ
ارل نايتينگل
آقا ما واسه يه دفه يه خيری از اين Yahoo Groups ديديم و يه جايی عضو شديم که از اين حرفهای خوب خوب واسمون ميفرسته.
شما هم يه سری اينجا بزنيد
و گرم به نوبت عمر،
رهيدنی نباشد
تو و جستجو،
و گر چند رسيدنی نباشد.
اين همه آب
دريا با اين همه آب
رودخانه با اين همه آب
تنگ بلور حتا با اين همه آب
رخصت نميدهد اين همه آب
تا بنگريم كه ماهي ها چگونه مي گريند.
بیژن نجدی
مجتبی کم مينويسه ولی هر وقت مینویسه طوری مينويسه که آدم هر کاری ميکنه نميتونه مطلبشو کش نره.
دست به دست نسيم
رفت به دنبال دو تا ياکريم
در دلم ماند فقط جای دو تا پای او......
زجر ميکشم وقتی باور نميکنی...........
.
.
?Are you talking to me
.
.
?Are you talking to me
.
.
?Then who the hell are you talkin
?Are you talking to me
.
.
But I am the only man here
?Who do you think you're talking to
.
.
?oh yea
ok
اگه می خواستم برای زندگيم موزيک متن انتخاب کنم حتما موسيقی راننده تاکسی رو انتخاب ميکردم.
يه شاهکار واقعيه اين فيلم
موسيقی وقتی هست کمک ميکنه همهمه ای که هميشه وقتی تنهام تو ذهنم جريان داره رو نشنوم.
انگار هزار تا من نشستن و در آن واحد دارن از هزار تا موضوع مختلف حرف ميزنن.
البته بيشترشون غر ميزنن، دری وری ميگن، بعضی هاشون هم شعر ميگن، قصه مي بافن.
آخرش هم اين وسط اين من می مونم و اين همه صدا، اين همه فرياد، اين همه غر
گاهی فکر ميکنم ذهنم مثه يه دستگاهيه که ورودی هاش خيلی بيشتر از خروجی هاشه، البته نگران نباشين، قانون اول ترموديناميکو نقض نکردم،
اغلب ورودی های دستگاه جايی نميرن،همون جا ميمونن،روی هم انباشته ميشن، فراموش ميشن،....
يه چيز ديگه ای که من لازم دارم شايد کامپايلری، مترجمی، کسی،که حد اقل حرف خودمو بهم بفهمونه تا جوابشو بدم
گاهی احساس ميکنم لالم
خودمو، تو رو ،بقيه رو
نميدونم شايد یا من بد تر از اونی باشم که خودم فکر ميکنم يا يا ديگران از چيزی که من فکر ميکنم بهتر باشند،
ولی هر چی که هست از رابطم با دنيا اصلا راضی نيستم
اصلا
و من شر حاسد اذا حسد
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ارزق نکنيم
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم به او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم
می باش چنين زير و زبر هيچ مگو
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو،جز سخن گنج مگو
ور از اين بيخبری، رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن، جامه مدر هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هيچ مگو
قمر جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر، هيچ مگو
گفتم ای دل چه مه است اين، دل اشارت ميکرد
که نه اندازه تست ،اين بگذر، هيچ مگو
گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر، هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد،
گفت می باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
ای نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خیز از این خانه برون، رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
آه ای يقين يافته، بازت نمينهم.................
خورشيدم و شهاب قبولم نميکند
سيمرغم و عقاب قبولم نميکند
ای روح بيقرار چه بر طالعت گذشت
نقشی شدم که قاب قبولم نميکند
-براستی آيا باید برای سالروز حادثه موجوديت خود جشن بگيرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
......
...
..
.
-اممممم ، نه ،فکر نميکنم.
How to Be Happy
Keep your Heart free From Hate
Your mind from Worry
Live Simply
, Expect Little
, Give Much
sing Often
, Pray Always
, Fill Your Life with Love
, Scatter Sunshine
Forget Self
Think of Others
Do As You Would be Done By
These are the Tried Links in Contentment's Golden Chain
مثل هميشه حرف اخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم : باشد براي روز مبادا!
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا ،روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما كسي چه مي داند؟ شايد امروز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونانكه بايدند نه بايدها....
هر روز بي تو روز مباداست !
قيصر امين پور
اينو تو صفحه نظرات جاودانگی خوندم.
خدا وکيلی هر کاری کردم نتونستم ندزدمش
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه پير ميفروش اين است
که از معاشر ناجنس احتراز کنيد
هر آنکسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
برو نمرده به فتوای من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد
نميدونم بعدها،(غير از الان که ساعت ۵ صبحه شنبس)،دوباره از خوندن اين شعر اينقدر لذت ببرم يا نه.
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند
فکر کنم همين امروز و فردا جنگ شروع بشه
اي انكه نرفتي دمي از ياد كجايي؟
در عشق به يك جلوه حزين كار تمام است
من برق به خرمن زدم اي باد كجايي؟
حزين لاهيجي
اينو تو بلاگ مجتبی خوندم.
محشر بود نه؟
راستی لينک بلاگ رفيقمون همين بغله؛يه سری بزنيد.
.....تدی سرش را کمی تو آورد و بی آنکه رویش را برگرداند، گفت: خیلی قشنگ شناورن!خیلی جالبه؛وقتی میگم جالبه نه از این نظر میگم که شناورن، از این نظر جالبه که من از وجودشون خبر دارم،اگر اونها رو ندیده بودم اون وقت از وجودشون بیخبر بودم و وقتی از وجودشون بی خبر بودم نمیتونستم بگم که حتی وجود دارن. این نکته قشنگیه.نمونه خیلی قشنگ و محشریه از...
.....تدی لحظه ای کنار در پا به پا مالید و متفکرانه با دسته در که بازی میکرد گفت: وقتی از این در بیرون میرم ممکنه فقط تو ذهن تموم آشناهام وجود داشته باشم.شاید من هم پوست پرتغالم. ......
قسمتی از تدی يکی از ۹ داستان کوتاه کتاب دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم نوشته جی دی سلينجر
Is not warm when she's away
Ain't no sunshine when she's gone
And she's always gone too long
Anytime she goes away
Wonder this time where she's gone
Wonder if she's gone to stay
Ain't no sunshine when she's gone
And this house just Ain,t no home
Any time She goes away
Ain't no sunshine when she's gone
And this house just Ain,t no home
Any time She goes away
Any time She goes away
Any time She goes away
Any time She goes away
...
..
.
من دلم سخت گرفتست از اين،
ميهمانخانه مهمان کش روزش تاريک
اين دنيای مجازی فرد مدار،خيلی موقع ها چشم آدمو رو خيلی از واقعيات ميبنده و باعث ميشه خيلی از واقعيات بديهی رو به راحتی فراموش کنيم و معناع خیلی چیزها واسمون تغییر کنه.
با اين وجود وقت گاهی اوقات به خودت مي آی و يه نگاهی به دور و برت ميندازی،وقتی عظمت
دنيا تو نظرت مياد ،بد جوری تو ذوقت ميخوره.
فکرشو بکن همين الان،همين لحظه که تو داری اينا رو مينويسی چند نفر ميميرن و چند تا نوزاد متولد ميشه،چند نفر دارن واسه زنده موندنشون مبارزه ميکنن، ويا.....
با همه اين اوصاف،فکر ميکنی اگه مثلا تو فردا صبح بيدار نشی اتفاق خاصی بيفته؟
اگه مثلا امشب آخرين قسمت سريال زندگيت باشه،بعد تموم شدن فيلم ،نظم چيزی به هم بخوره يا نه؟
یه وقت فکر نکنی دارم ژستهای نهیلیستی میگیرم یا مثلا دچار پوچی و از این حرفها شدم ها.نه این خبرها نیس . ولی بعضی وقتها در مقابل عظمت حيات و کائنات بد جوری احساس خردی ميکنم.راسشو ميخوای گاهی هم از اين که بين اين همه عظمت ،گم بشم طوری که انگار اصلا هیچ وقت نبودم،غمگين ميشم.
اصلا ولش کن.....
ميدونی يکی از چيزهايی که گاهی بهش فکر ميکنم چيه؟
گاهی موقعها سعی ميکنم فيلم زندگيمو از ديد يه نماشاگر ببينم،نه از ديد يه بازيگر.
باور کن اين جور موقع ها واقعا معنی بعضی چيزها واسم عوض ميشن.
مثلا فرض کن اگه خودمو ببينم که دستامو چپوندم تو جيبام و سرمو کردم تو يقه کاپشنم و سلاانه سلانه تو محوطه دانشگاه دارم راه ميرم ،چه احساسی به خودم دست ميده؟ يا موقعی که...
سرگرمی جالبيه.
شما هم يه امتحانی بکنين.
اگه این احساس اسمش دوست داشتنه میخواستم دوست داشته باشم و اگه عشقه میخواستم عاشقت باشم ولی الان به جای اینکه سبکبال تر بشم شاید یه جورایی اسیر شدم گاهی وقتی کنارت قدم بر میدارم فقط به این فکر میکنم که اگه تو رو نداشته باشم و یا اگه تو رو کاملا نداشته باشم چیکار باید بکنم شاید فکر کنی چقدر آدم ضعیفی هستم ولی این مواقع عقیدهای که در مورد احساس خودم دارم یه چیزی بین خودخواهی و حسادته. اصلا فکر کنم حق با تو باشه فکر کنم هر جفت اینها شاید یه جور ضعف باشه.
باید در این مرد بیشتر فکر کنم...
راستی میدونی تکامل یه عشق چی میتونه باشه؟
موقعی که به جایی برسی که از دوست داشتن بیشتر از دوست داشته شدن لذت ببری
-اوهوه،باز تو شروع کردی به نق زدن.ولمون کن بابا،وقت گیر آوردی؟
-شورشو در آوردی این چند روزه. درس که نمیخونی هیچ،حد اقل استراحت هم نمیکنی(لابد خواب و چرتهای وقت و بیوقت رو دوباره نگه داشتی واسه روزهای امتحان)،خوب این بلاگتو که با این همه ذوق و شوق شروع کردی چرا نمینویسی؟
-خوب چی بنویسم؟
-مثل همیشه، همون چیزایی که من واست میگم.
-آخه مرد ناحسابی تو خودت میدونی چی میگی؟یه روز به سرت میزنه نمیدونم عاشق میشی،شاعر میشی و شعر و ور تو گوشم میخونی،یه روز دچار یاس فلسفی و بحران هویت میشی و از وچی دنیا و...زر میزنی،یه روز میگی حسب حال بنویسم، یه روز به کلت میزنه فقط نقل قول بنویسم...کم هم که میاری شروع میکنی به کوبیدن من.
-اصلاً به من چه برو هر غلطی میکنی بکن؟
-اونوقت جنابعالی چیکار میخواین بکنین؟
-من هم یه خاکی تو سرم میکنم، فعلا تو همین افاضات رو بفرست تا ببینیم چی میشه.
-خوب بفرما:.....
X there's a light at the end of every tunnel, just pray it's not a train
رو هم ببينيد.جالب بود.

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم

چه جادویی تو موسیقی وجود داره و قتی ده بیست تا ساز در حالی که هر کدوم به خودی خودشو میکنه ولی صدای هر کدوم چنان با بقیه یکی میشه و معجونی از زیبایی رو خلق میکنه که تو کار دیگهای نمیتونی انجام بدی غیر از این که غرق تحسین بشی.
به این میگن وحدت در عین کثرت.
هميشه.
Valantine Day خوش بگذره.
کلی Mp3 ميتونين Download کنين.

این شعر شاید یه کم طولانی باشه، ولی خیلی زیباست:
اضطراب ابراهيم
به كي ير كه گور(كگارد)
اين صدا صداى كيست؟
اين صداى سبز ،
نبض قلب آشناى
كيست؟
اين صدا كه از عروق ارغوانى فلق
وز صفير سيره و
ضمير خاك
و
ناى مرغ حق
مي رسد به گوش ها صداى كيست؟
اين صدا
كه دفتر وجود را و
باغ پر صنوبر سرود را
در دو واژه گسستن و شدن خلاصه
ميكند
صداي روشن و رهاى كيست؟
2
من درنگ ميكنم
تو درنگ ميكنى
ما درنگ ميكنيم
خاك و ميل زيستن درين لجن
ميكشد مرا
تو را
به خويشتن
لحظه به لحظه با ضمير خويش جنگ
مي كنيم
وين فراخناي هستى و سرود را
به خويش تنگ ميكنيم .
همچو آن سپيد موى مرد
لحظه اى كه پور خويش را به
قتلگاه ميكشيد
از دوسوي
اين دو بانگ را ،
به گوش ميشنيد :
بانگ خاك سوي خويش و
بانگ پاك سوي خويش:
«هان چرا درنگ
با ضمير ناگزير خويش جنگ.»
اين صداي او،
صداي ما،
صداى خوف يا رجاى
كيست؟
3
از دو سوى كوشش و كشش
بستگي و رستگى
نقشى از تلاطم ضمير و
ژرفناي خواب اوست
اضطراب ما
اضطراب اوست
گوش كن ببين!
اين صدا صداى كيست؟
اين صدا
كه خاك را به خون و
خاره را به لاله
ميكند بدل
اين صداي سحر و كيمياي كيست؟
اين صدا
كه از عروق ارغوان و
برگ روشن
صنوبران
ميرسد به گوش
اين صدا ،
خداى را ،
صداى روشناى كيست؟
اكسفورد دسامبر 1976
از بودن و سرودن ،محمد رضا
شفيعى كدكنى
با تشکر از مجتبی که شعرو میل زده بود.
X قوانين طلايی مورفي
-قانون سوراخ سوزن:ساده ترین مسائل را میشود به پیچیده ترین روشها بیان کرد.
-قانون هدف گيری: خطرناکترين مسئله در جبه های جنگ هدف گيری دقيق توپخانه دشمن نيست؛هدف گيری اشتباه توپخانه خودی است.
-قانون طلاق:امتيازهايی که باعث ميشود دختری مردی را به همسری قبول کند، معمولاْ همان مسائلی است که چند سال بابتشات می خواهد از مرد طلاق بگيرد.
-قانون سوراخ فوری:عشق چاله ای در قلب توست.......بپا نيفتی.
-قانون مکالمه: هنگام صحبت ديگران هميشه لبخند بزن چون باعث مبشود مردم فکر کنند واقعاْ داری فکر ميکنی.
-قانون هرگز نگو هرگز: هرگز نگو هرگز.
-قانون هپی اند:آن چيز نيکوست که پايانش نيکوست.
۰۰۰۰۰۰
۰۰۰۰
۰۰۰
از ابرار هفتگي
گاهی نگاهی به آسمان کن
قابل توجه خودم:
كوره راهي باش.
اگر نمي تواني خورشيد باشي،
ستاره باش.
كميت،
نشانگر پيروزي و يا ناكامي تو نيست.
بهترين هرآنچه هستي باش
یه مدت بود این نوشته ها،و نق و نوقهای تکراری، که تو بلاگ هر ننه قمری پیدا میشه، بدجوری دلمو میزد،شاید هم تب بلاگ نویسی من هم بالاخره به عرق نشسته بود و اصلاً دست و دلم به نوشتن نمیرفت.
البته همه این دلائل رو اضافه کنید به آرمان خواهی نصفه و نیمه من.
خوشبختانه(البته در اکثر موارد بد بختانه)،اگه کاری که میکنم یا چیزی که دارم یا... صد درصد مطابق میل و خواسته ام نباشه،بجاي اينکه از اون کار يا چيز لذت ببرم ، ميشه مايه اعصاب خورديم.و اين ايده آل گرايی از اون جهت نصف و نيمه و الکيه که در بيشتر مواقع بجای اينکه محرک ژيشرفت و بهبود کار بشه،ميشه مانی ادامه راه.
خلاصه غرض از اين هم روده درازی اينکه ميخوام يه کم روال بلاگم رو تغيير بدم و اگه حرفی دارم که ميخوام بزنمو ديگران بهتر از من گفتن،گفته های اونارو کش برم و بچسبونم به بلاگم.اين جوری فکر کنم بهتر بشه،اگه هم نشد بعداْ يه فکری ميکنيم.
در ضمن اين عکسه هم اصلاْ هيچ ربطی به چيزهايی که گفتم نداره.
X
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year
Running over the same old ground. What have you found? The same old fears
Wish you were here

الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی
X ما گرچه بنده نیستیم، اما خدا،خداست
(آمین بگو لال از دنیا نری)

X
بار بيفکند شتر چون برسد به منزلی،
بار دل است همچنان، ور به هزار منزلم.

X
گر تو را بخت يارا نه چندان به کام است،
ور تو را گوشهء تيرگی ها مقام است،
اشک و آهت نبخشد پناهی که دنيای مارا،
عشق ميبايد اين روزگاران خدارا،
هر چه خواهی تو از لطف او آرزو کن،
چارهء خويش را در دلت جستجو کن،
دامن ديو افسردگی ها رها کن که باری،
بر نگیرد ز دوش تو اندوه آری،
چون کبوتر بزن پر،بزن پر که گویی،
از نشستن تو یارا مرادی نجویی،
پر بکش سوی دل روشنی ها که شاید،
از پس تیرگی آفتابی در آید،
گر تو را بخت يارا نه چندان به کام است،
ور تو را گوشهء تيرگی ها مقام است،
اشک وآهت نبخشد پناهی که دنيای مارا،
عشق ميبايد اين روزگاران خدارا،
اينو واسه این نوشتم که هر بار دو باره خوندمش، احساس امشب دوباره واسم تکرار بشه
امشب اين ترانهء فرامرز اصلانی رو N بار، بی وقفه گوش می کردم
در پاسخ به يک Comment محبت آميز
اولاْ از یه طرف به نظر میاد، خيلی به خودتون مطمئنيد(البته اين اصلاْ بد نيست و نشانهء خوبيه)ولی متاسفانه اصلاْ حدس هم نميزنم که شما،کی ميتونيد باشيد(البته اگه عوضی نگرفته باشيد)
ولی از طرف ديگر دارم فکر ميکنم با اين همه اطمينان به نفس چرا خودتونو معرفی نکرديد!؟!
ثانياْ اگر هم فکر می کنيد واقعاْ اون چيزی که فکر ميکنيد درسته،اگه ميخواستيد منو با خودم آشناتر کنيد! روشهايی ديگه ای رو هم ميتونستيد امتحان کنيد.و تنها چيزی که از اين نوشته عايد من ميشه،حرفهای احساسیه يه آدم عصبانيه،کما اینکه، برای فرو خوردن عصبانيت هم روشهای ديگه ای هست.
به هر حال اگه تا الان رفع سوء تفاهم نشده،میتونید از طریق میل ،بیشتر توضیح بدید(البته اگه دوست داشتید)
X
A moment in million years called Life

X
خورشيدم و شهاب قبولم نميکند،
سيمرغم و عقاب قبولم نميکند،
ای روح بيقرار چه بر طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نميکند
اقشار آسيب پذير: توجه
اگر میتوانید خودتونو راضی کنید به خاطر اینترنت ،کله سحر برید سره کامپیوتر؛
اگر مثل من هر ماه کلی خودتون می خورید که چطور هوار تومن برای ۱۰ ساعت اینترنت خرج کنید؛
اگر اونقد شانس ندارید که تو جلسه گردهمایی بلاگ نویسان براتون اینترنت نامحدود درآد؛
ولی اگه اونقد شانس داشتید که حداقل با هزار سلام و صلوات یه اینترنت شبانه صاحب شین؛
اگر میتونید قید Messengerرو بزنيد؛
اينترنت شبانه(۳ شب تا ۹ صبح) را فرموش نکنيد

X
گاهی چقدر زود دير ميشود.....
آیا یه نیازه؟
اگه نیازه چه جوری میشه ارضاش کرد؟
چه جوری میشه از دوست داشتن سیر شد؟
انتهای دوست داشتن کجاست؟
نمی پرسم چه جوری میشه به بقیه بفهمونی دوستشون داری؛میخوام خودم بدونم اگه بخوام
کسی رو دوست داشته باشم کی میتونم راضی بشم؟
چیکار کنم وقتی صورت ساده وصمیمی پدرم، دریای محبت و رفاقت مادرم ،و معصومیت و طراوت روح خواهر کوچولومو میبینم؛
وقتی به تو نگاه میکنم؛
وقتی دارم با یه رفیق قدیمی درددل میکنم؛
هر روز که با بچه های دانشکده ،وقتی به هم یه لبخند ميزنیم،و از کنار هم رد ميشيم؛
وقتی ....
نميدونم با اين چیزی که يهو تو دلم میجوشه و سر میره چه کنم؟
نمیدونم با این همه عشق چیکار کنم؟
نمیدونم چه جوری از این عطش،راحت شم؟
ولی بعد از همهء این حرفها رو این مطلب مطمئنم که
من دوست داشتنوبيشتر از دوست داشته شدن،دوست دارم.
فقط خدا کنه هيچ وقت دوست داشتنيها،کمياب نشن.
و نردبان چه ارتفاع حقيری دارد
از ما گفتن بود:
Something Stupid
I know I stand in line, until you think you have
the time
To spend an evening with me
And if we go someplace to dance, I know that
there's a chance
You won't be leaving with me
And afterwards we drop into a quiet little place
And have a drink or two
And then I go and spoil it all, by saying
something stupid
Like: "I love you"
I can see it in your eyes, that you despise the
same old lies
You heard the night before
And though it's just a line to you, for me it's
true
It never seemed so right before
I practice every day to find some clever lines
to say
To make the meaning come through
But then I think I'll wait until the evening
gets late
And I'm alone with you
The time is right your perfume fills my head,
the stars get red
And oh the night's so blue
And then I go and spoil it all, by saying
something stupid
Like: "I love you"
("I love you, I love you,...")
....لاگ
کاپيتان هادوک این تعبیر رو واسه یه پدیدهء نه چندان جدید بکار برده.
راستشو بخوای مردد شدم چند وقتیه
بالاخره سینما پارادیزورو هم دیدم.کم کم لازم ميشه يه سری به اين ايتاليا بزنم.
صرف نظر از سمبلهای نهفته در فيلم و اشاره ای به اوضاع ايتاليای پس از جنگ جهانی دوم-البته کم رنگ تر از مالنا،سينما پاراديزو فيلميه درمورد زندگی یک فیلمساز ایتالیایی.
ترکيب لطيفی از شيفتگی پر شور و کودکانهءتوتو،شخصيت اصلی فيلم،ارتباط زيبای او با آلفردو،آپاراتچی پير سينمای شهر،عشق آتشين و ناکام توتو و النا،دختر رئيس بانک،تاءثير سينمای شهر به عنوان يک شخصيت در زندگی مردم،شخصيت های دوست داشتنی فيلم،ديالوگهای زيبا و طنزگونهء فيلم،موسيقی زيبای فيلم-که خيلی هم آشنا بود،همه و همه تماشاگر رو چنان با فيلم همراه ميکنه که بیننده در بعضی جاها به يک همزاد پنداری جالبی با شخصيت های فيلم ميرسه.مثلا موقعی که سالواتوره بعد از سی سال به سينما پاراديزو ،که الان به يه خرابه تبديل شده،تماشاگر ناخود آگاه حس ميکنه که انگار داره نوستالژی و خاطرهای از دست رفتهء خودشد تجربه ميکنه.
و بالاخره بعد از همه اينها قسمت انتهايی فيلم ،يا همون فیلم بوسه های ممنوعه که سالواتوره با همون اشتياق بچکی،مفتون خودش ميکنه.
در کل خيلی لذت بردم.
اگه بخوام چند تا دليل برای زيبايی زندگی بيارم،بعد خوردن غذاهای خوشمزه،حتماْ لذت فيلم ديدنه.
در مورد دليلهای بعدی هم بعداْ صحبت ميکنيم.
بهار غريب
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
حميد مصدق
راستی تا حالا دقت کرده بودين کلمه تصادف با مصادف شدن هم خانواده س.
اون وقت احتمال تصادف دوتا ماشين ميدونين چی معنی ميده؟
يعنی احتمال اينکه تو اين بينهايت زمان و مکان و از بین این همه ماشین یا هر چیزدیگه ،دو تا ماشين ،تو یه زمان، دقيقاْ در يک مکان باشن.
واقعاْ جالب نیس؟
من که تا حالا این جوری به یه اتفاق ساده نگاه نکرده بودم.
و هر روز زندگی ما با این احتمالهای عجیب و غریب،با این همه جايگشت و بين اين همه متغير تصادفی رقم میخوره.
مثلا اگه امروز به جای تاکسی سوار شدن پیاده میومدی خونه،یا اگه امروز صبح بجای ۷:۳۰ ساعت ۷:۳۵ از خونه میرفتی بیرون ،یا اگه....مسیر زندگیت عوض شده بود.
یا مثلا میتونین تصور کنین شما در اثر به ثمر رسیدن چند تا احتمال ،الان نشستین و اینها رو میخونین؟
خوب من یه کم راهنماییتون میکنم:
اگه ۵۴۰ سال پیش،مادر مادر ....مادربزرگ کله سحر کوزه شو ور نمیداش تا از سر چشمه آب بیاره،اگه اتفاقاْ همون موقع جد هفتم شما به سرش نمیزد تا قبل از رفتن سر زمین یه آبی به سر و صورتش بزنه ،و یا اگه......،شما الان کجا بودین؟
چه می دونم شاید تو ایستگاه متروی بوداپست داشتین بلیت پاره میکردین؛
شاید هم.......
نمیدونم چقد به
قضا و قدر اعتقاد دارين و بهش فکر ميکنين ولی من که هر بار يادش ميفتم بدجوری مخم ميگوزه(البته با عرض معذرت،فعل ديگه ای پيدا نکردم اين مفهومو برسونه).
راستی چقدر اين دنيا بزرگه و ما چقدر کوچيکيم
اصلاْ وضعم خوب نيست.
تمرکز ندارم اصلاْ.
طبيعتاْ وقت هم نميکنم زياد بلاگ بنويسم.
خلاصه خدا خودش به خير بگذرونه.
۰۰۰و ناتوانی اين دستهای سيمانی
ولی تو اين دنيا که ديگه تبديل شده به يه بالماسکه تمام عيار ،
بين لبخندهای اين همه صورتک،
ميون اين سلام و عليکهای گرم آدمهايی که به قول فروغ در حاليکه برات لبخند ميزنند ، تو ذهنشون طناب دارتو میبافند،
تو اين بازار که همه توش هم دلالن و هم مشتری ، هم مالن هم مال خر ،
بين اين همه معامله ،ملاحظه،معارفه،مرافعه و.....
تو گلّهء گرگهای پوستين گوسفند پوشيده ،
تو زمونهء تبريکهای الکی،تسليتهای زوری،
تو دوره غمهای تعريف شده، شاديهای تعريف شده ،عشقهای تعريف شده،
تو انبار جنسهای تقلبی و آلوده،
بين اين همه گوشت آلوده، رابطه آلوده،خنده آلوده ،دوستی آلوده،عشق آلوده،کوفت آلوده،
زهر مار آلوده،
بين اين همه چاکرم و مخلصم مسخره،
بين اين همه..................
اصلاْ ولش کن؛
رفيق تو هم نخواستی نيا، من هم صورتکم و ور ميدارم و ميرم،
راس ميگی بين دوستها حتماْ بايد خوش بگذره
Show must go on
نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه و سرکشم اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن تمام هستي ام خراب ميشود
شراره ای مرا به کام ميکشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام ميکشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي کشاني ام
فراتر از ستاره می نشاني ام
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل،
ستاره چين برکه های شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمان،
کنون دوباره می رسد صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان،
به بيکران،
به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن،
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که نيمه شب به راه ما چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحی سياه ديدگان من،
به لاي لای گرم تو،
لبالب از شراب خواب ميشود
به روی گاهواره های شعر من، نگاه کن،
تو ميدمی و آفتاب ميشود
فروغ فرخ زاد
بهت گفتم که روزهایی که نمی بینمت چقدر دلم هواتو میکنه
بهت گفتم که.......
و تو خندیدی؛
شوخی کردی؛
و ... باور نکردی
...
..
.
و من هنوز نتونستم بهت بگم......
بهت بگم که حتی از موقع ای که خداحافظی کرده ایم و تو رفته ای من به این فکر میکنم چرا همه چی رو بهت نگفتم؛
بهت بگم که وقتی با هم قدم میزنیم حتی وقتی هیچ حرفی برای گفتن نداریم من غرق آرامش میشم؛
بهت بگم که تحمل ندارم دوسم نداشته باشی؛
و بهت بگم که.....دوست دارم
راستی شعر مرا میخوانی؟!؟
من که کلی حال کردم
اصلا من آسمون ابری بارونی رو خیلی بیشتر از آفتاب دوس دارم؛ به شرط اینکه باد نباشه
از باد خیلی بدم میاد ولی بارون.....
یه چیز بگم بین خودمون بمونه بارون منو یاد دخترم میندازه.
هه هه ...!
چیه چرا میخندین
کی گفته ما حتما باید یاد گذشته بیفتیم
اصلاً من دوس دارم ۱۰۰ ساله بعد یه دختر ناز و خوشگل داشته باشم
اسمشو هم بذارم باران به هیشکی هم مربوط نیس(البته نه به هیشکیه هیشکی)
با سايه های تار
با سايه های پيش پا افتاده بسيار
با سايه های ساده سطحي؛
از عمق اقيانوس
از ارتفاع آفتاب و آسمان
گفتن!
تکليف من با من
تکليف من
با سايه های خويشتن
اين است!
قيصر امين پور
برام جالب بود خيلی، زندگی از چشم هولدن.يه نگاه خاصی داشت به مسائل مختلف.
البته که پيش خودتون فکر نکنين آدم شاکی و مشکل داری هستم، بايد بگم موقع خوندن بعضی از جاهای کتاب واقعاْ احساس ميکردم دارم دفترچه خاطرات خودمو ميخونم(البته اگه ميتونستم من هم احساسمو اونطور عالی بيان کنم).من هم خيلی وقتها مثل هولدن يا خيلي های ديگه از اين همه آدمهای پوشالی،حرفهای صدتا يه غاز،تظاهر،دروغ و...جون به لب ميشم؛من هم گاهی موقعها از زندگی،از آدمها، از خودم و...حالم به هم ميخوره؛من هم گاهی وقتها به سرم ميزنه برم يه جايی تو شرق يا غرب تو يه کلبه ،کنار يه جنگل ،خودمو به کر و لالی بزنم و تا بيست سال هم بيرون نيام.من هم......
واقعاْ اگه گاهی از تماشای خنده های شاد فيبی سرمست نميشديم ، اگه بعضی وقتها اونقدر زير بارون وانميستاديم که تمام هيکلمون مثل موش آبکشيده بشه ، اگه از تماشای چرخ و فلک بازيه بچه ها غرق لذت نميشديم و اگه..... الان کجا بوديم
هر چند ممکنه بعضي ها اينجوری توجيح کنن که هنوز شعور لذت بردن از اين جور شاهکارهای روشنفکرانه رو پيدا نکردم،ولی بايد بگم اين فيلم بيش از اندازه کسالت آور و آغراق آميز بود
به نظر من فيلم خوب فيلمی که يا با زيبايی های بصری ، يا با ظرافتهای فيلنامه ، يا با قالب دراماتيک قوی،يا حتی بازيهای خوب و موسيقی متن مناسب و..... تماشاگر رو راضی از سالن روونه کنه و من تو دايره هيچکدوم از اينهايی رو که شمردمو پيدا نکردم.
در ثانی درسته که یکی از رسالتهای هنرمند انعکاس زندگی مردم جامعه است، ولی خوب بود آقای پناهی یادش میومد که قراره فیلمشو علاوه بر داوران جشنواره ها،افراد دیگه ای هم ببینند
و این همه سعی در وخیم نشون دادن اوضاع (الزامی بودن چادر در بیمارستانها، بازرسی همیشگی پلیس ،حتی موقع سوار شدن به اتوبوس و...) تماشاگر ایرانی رو کمی دچار تضاد میکنه.
به هر حال با توجه به فیلم بادبادک سفيد ،از فیلمهای قبلی پناهی، دايره فیلمی نبود که انتظار درشتم ببینم.
تا به سر منزل خورشيد سفر خواهم کرد
گرچه در عرصه سيمرغ مرا بار نبود
وز طبيبم گذری بر سر بيمار نبود
نغمه تار مرا گوش شنيدار نبود
طعنه گر بود فراوانم و يک يار نبود
ليک از ناله و شکوايه حذر خواهم کرد
پهنه لشگر غم زير و زبر خواهم کرد
تا به سر حلقه زلف تو گرفتار شدم
ز همه کار جهان يکسره بيزار شدم
تا که در کيش تولای تو ديندار شدم
فارغ از هرچه يقين و شک و پندار شدم
که من از هرچه بجز توست حذر خواهم کرد
تربت خاک درت کحل بصر خواهم کرد
هرکه در راه جنون فکر نهايت باشد
رهروی است که موقوف بدایت باشد
هرچه این جور و جفا در حد و غایت باشد
ای خوشا صبر که در ما به کفایت باشد
گرچه شمشیر جنون آخته تر خواهم کرد
لیک اینجا به همینَش مختصر خواهم کرد
بيا کين داوری ها را به پيش داور اندازيم
يه راه جنگلی خلوت،
تو سکوت و سرمای سنگين پاييزی، (البته من که تو ماشینم)
بعدش هم یه کلبه دنج و قدیمی، (یه چیزی تو مایه های پناهگاه سیاه سنگ خودمون)
یه آتیش حسابی،
بوی سوختن چوب جنگلی،
صدای و ترق تروق آتیش،
تاریکی و سرمای بیرون کلبه و نور و گرمای کنار آتیش،
بعد آرامش و سکوت،
(این آتیش هم واقعآْ چیز عجیبیه،حتما تا حالا آرامشی رو که کنار آتیش و مخصوصا با خیره شدن به اون به آدم دست میده رو تجربه کردین)
بعدش هم خواب ،
گور بابای هرچی امتحان و درس و آینده و گذشته و هزار تا کوفت زهرمار دیگه است.
وای چقد عالی میشد
اینهو فیلما
...
..
.
ولی الان چی؟!؟!؟!
شصت ساعته دارم سعی میکنم خودمو راضی کنم یه کم واسه امتحان ارتعاشات پس فردا بخونم
وا.............ی خدا اگه امتحان نبود دنیا چه جای بهتری واسه زندگی کردن بود.
زيبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشايم
تا رود آفتاب بشويد دلتنگی مرا
زيبا
زيبا هنوز عشق در حول وحوش چشم تو می چرخد
از من مگير چشم
دست مرا بگير و کوچه های محبت را، با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالايت در تندباد عشق نلرزد.......
زيبا تمام حرق من اين است:
من عشق را به نام تو آغاز کردم
تو نيز
در هر کجای عشق که باشی آغاز کن مرا
محمدرضا عبدالملکيان
در اين سکوت بی تپش
ميان اين نشیب ها و دره های یخ زده
چنین خموش بی صدا
چنین حزین و خسته دل
به کنج غار خفته ام
ولی تو ای رسول آشنای دشت های نور
تو ای بشارت رهایی ام ز کوچه های بی عبور
بدان که آستان این سراچه نمور را
به آرزوی لحظه رسیدنت
به انتظار دیدنت
به اشک دیدگان خود
هزار بار شسته ام
و من مسافرم اي بادهاي همواره
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد .....
اینو تو نامه های عاشقانه يک پيامبر خوندم.نمیدونم از کیه
آزادی حقیقت ندارد
واقعآ خيلی حيفه فيلمهای روز سينما جهان (غير از هاليوود) زياد تو ايران در دسترس نيست.
اتاق پسر با بازيهای روونش،با نمايش زيبای ارتباطات انسانی اعضای يک خانواده ،با تاکيد به مساله حرف زدن در سلامت روانی،با موسيقی دلنشينش(مخصوصآ ترانه تيتراژ پايانی)،و..... تاثير خوشايندی رو مخاطب ميزاره
يکی از چيزايی که خيلی ازش خوشم اومد نحوه ارتباط زن و شوهر فيلم بود که چقدر با هم ارتباط کلامی داشتن و توی کلا تو فيلم شاهد اين بوديم که شخصيت ها چقدر حتی کوچکترين احساسات خودشونو با هم در ميون ميذاشتن در صو رتيکه در مورد خيلی از ما ها حتی در مقابل نزديکترين افرادمون از به زبون آوردن احساساتمون هراس داريم .اصلآ من به اين نتيجه رسيدم ما ايرانيها تا واقعآ لازم نباشه حرف نميزنيم و شايد به خاطر اينه که ارتباطات انسانی اينقدر پيچيده و کم رنگ داره ميشه.
خيلی چيزا در مورد فيلم به نظرم مياد ولی بهتر با يه چيزه با نمک تمومش کنم:
تو سالن سينما بعد از تموم شدن تبليغات فيلم قول يا همون Pledge دختره از سره میرسه:
-اسم این فیلمه چی بود؟
-Comin soon یعنی زود میام!
ماهي كوچولو نتوانست فكر و خيالش را بيشتر از اين دنبال كند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و بُرد...»
اصل این مطلب نمیدونم از کجاست
ولی من تو آرشیودلتنگستان خوندمش
يک صندلی از سکوت،
يک ميز چوبی از اميد،
همين و بس:
اين اتاقکی است که روح مستاجر آن است.
کريستين بوبن
و همان ديروزيست که فردا از سپری شدنش افسوس خواهم خورد
پس.........
رخصت آواز
تا گشايم پرو بال
تا بگويم كه در اين تنگ قفس
چه به مرغان چمن مي گذرد
رخصت آوازم نيست
حميد مصدق
ميدونم که بايد برم
کجا؟ چطوری؟
هر روز صبح که بيدار ميشم از خواب،هنوزم خواب آلودم
ولی شايد خواب آلودگی بهتر از آلوده بودن به زندگی باشه
يه بغض فرو خورده،يه آه که مدتهاست تو سينه گنديده،
يهو يادم ميوفته که چقد جام تنگه
جام اونقد تنگه که مدتهاست نتونستم تکونی به خودم بدم
حتی بتونم يه کم دستهامو دراز کنم به بالا،تا آ خرش يادم رفت چی ميخواستم از شاخه بالای سرم بکنم
حقيقت
مقصد
قفس
رهايی
گريه
اميد
شب
مرگ
باران
نور
.
.
.
.
.
.
من
حالا ديگه شده يه قصه طولانی و خسته کننده که داره فراموش ميشه
اگه هر زندگی يه افسانه باشه زندگی من داستانیه که يه قهرمان هم نداره
امشب دری وری زیاد گفتم
وحالا ديگه حوصله فکر کردن به اين داستانو ندارم
راستی امشب شب قدره
اگه اشتباه نکنم اين دوتا اصلا با همديگه مشهور شدن با فيلم شاهکاره راننده تاکسی
امشب هم casino رو ديدم و بازم لذت بردم
بايد بگم به غير از Good fellas که من زياد ازش خوشم نيومد هر چی از اين زوج هنری ديدم معرکه بوده
پلی تکنيک تو اين چلچراغمصاحبه کرده بودن و کلی تحويلش گرفته بودن.
با اين قضيه که چقد اين سياسی بازي ها جديه و ارزش داره کاری ندارم ولی گاه وقتها يادم
مياد اين بروبچ که هر روز ميبينیمشون و کلی سر به سر همديگه ميزاريم فردا پس فردا قراره همشون(هممون) بشن آدم حسابی
بعضی وقتها فقط از صرف حضور تو اين جمع حتی نه چندان هماهنگ و همدل هم لذت ميبرم
واسه اينکه هممون کم و بيش ،شبيه هم خليم
دغدغه های مشترک،مشکلات مشترک، شوخی های شبيه هم،فحش های يه جور و .....
دوستي های اين دوره هم يه جوره ديگس
ولی اکثر اوقات از فکر اين که فردا قراره ما هم مثل مليونها آدم دنيا که صبح تا شب واسه حرص
نون،يا بقا يا هر چيز ديگه که اسمشه ،دارن تو هم مي لولن و حتی شکم همديگرو پاره ميکنن،
بشيم،وحشت ميکنم
از روزمرگی متنفرم
يه لذت متفاوته با خيلی از لذتهای ديگه . شايد کاری هم که انجام دادی زياد هم با ارزش نباشه ولی موقع ديدن نتيجه احساسی مثل خلق يه مخلوق جديدو داری
من تو بلاگ نويسی دنبال همين حسّم.
آدم تا خودشو نشناخته و تا هنوز با خودش کنار نیومده ، زندگیش لنگه
فکر کنم بتونم اینجا یه نشونه هایی از خودم پیدا کنم ،شما هم چیزی دسگیرتون شد یه ندا هم به ما بدین.
نوای اول:در جدال با خاموشي
-چطوره با يه شعر سنگین شروع کنم ؛
همچين باکلاس و توپ
-خوب بعدش چی واسه بقيش که کم مي آری ؛ ضايس
-می تونم برنم تو خط خودمونی بازی و از اين تریپا
-اینم بی خیال شوچون اگه تویی؛ اونقد شورشو در مياری که آخرش ميشه فقط لوس بازی
-چطوره اولش جريان آشنا شدنمو با بلاگ بنويسم
-اين که خیلی تکراریه
-چطوره در مورد فواید نوشتن بنویسم که غذای روحه و خیلی با حاله و ...../
-بابا اینا رو که همه میدونن
- چطوره .........
-.....
-چطوره ......
-......
-....
-داداش ول کن تو که الکی الکی شروع کردی
پس ديگه توضيح موضيح و بي خيالش
-نه به جان خودم بدون پيش در آمدنميشه:
با نام خدا
سلام
بدین وسیله
ما اومدیم
(آخيش ..............راحت شدم)
نظرات ()
